خرید

قصه های صمد بهرنگی

تومان 54,000 تومان 37,000

قصه موش گرسنه :

روزی بود ذوزگاری بود. موشی هم بود که در صحرا زندگی میکرد روزی گرسنه اش شد و به باغی رفت.

سه تا سیب گیر آورد و خورد . بادی وزید و برگ های درخت سیب را کند و بر سرش ریخت . موش عصبانی شد و برگ هارا هم خورد و از باغ بیرون امد دید مردی سطل آب در دست به خانه اش میرود .

گفت : آهای مرد!توی باغ سه تا سیب خوردم ، باد آمد برگ هایش را بر سرم ریخت ،آنها را هم خوردم ، الانه تو را هم میخورم .

مرد گفت با سطل میزنم تو سرت، جابجا میمیری ها!

موش گرسنه مرد را گرفت و قورت داد. رفت و رفت تا رسید ب جایی که تازه عروسی داشت آتش  چرخانش رو می گرداند.

موش گفت : آهای عروس خانم ، رفتم به باغ سه تا سیب خوردم و …

ادامه داخل کتاب قصه های صمد بهرنگی

در انبار موجود نمی باشد

مقایسه

توضیحات

خرید کتاب قصه های صمد بهرنگی

قصه های صمد بهرنگی
قصه های صمد بهرنگی

نام کتاب : قصه های صمد بهرنگی
نام نویسنده : صمد بهرنگی
موضوع :داستان های کوتاه فارسی در قرن جدید ، قصه های کودکان ، کتاب داستان کودک
تعداد صفحات : ۳۰۴ ص
سال چاپ : ۱۳۹۸ شمسی

انتشارات آتیسا
وضعیت کتاب : نو
قیمت روی جلد : ۵۴ هزار تومان
قیمت خرید از ما : ۳۷ هزار تومان

معرفی کتاب مجموعه داستان های صمد بهرنگی

صمد بهرنگی دردوم تیرماه سال 1318 در محله چرنداب در جنوب بافت قدیمی تبریز در خانواده ای تهی دست چشم به جهان گشود. پدر او عزت و مادرش سارا نام داشتند .صمد دارای دو برادر و سه خواهر بود .پدرش کارگری فصلی بود که اغلب به شغل زهتابی(آنکه شغلش تابیدن زه و تهیه کردن رشته تافته از روده گوسفند و حیوانات دیگر باشد) زندگی را میگذراند وخرجش همواره از دخلش بیشتر بود. بعضی اوقات نیز مشک آب را به دوش می گرفت و در ایستگاه «وازان» به روس ها و عثمانی ها آب می فروخت. بالاخره فشار زندگی وادارش ساخت تا با فوج بیکارانی که راهی قفقاز و باکو بودند. عازم قفقاز شود. رفت و دیگر باز نگشت.

صمد بهرنگی معلم، منتقد اجتماعی، مترجم، داستان‌نویس، و محقق در زمینه فولکلور آذربایجانی بود. قصه‌های او، که بعضأ توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تبلیغ میشوند، نوعی قهرمانگرایی عاری از نفس پرستی را در میان نسل جوان رواج داد.

فهرست مطالب قصه های صمد بهرنگی :

  • اولدوز و کلاغ ها
  • اولدوز و عروسک سخنگو
  • عروسک سخنگو میشود
  • کچل کفترباز
  • پسرک لبوفروش
  • سرگذشت دانه برف
  • پیرزن و جوجه طلایی اش
  • سرگذشت دومرول دیوانه سر
  • افساه محبت
  • یک هلو و هزار هلو
  • کوراوغلو و کچل همزه
  • ماهی سیاه کوچولو
  • تلخون و…
  • بی نام
  • عادت
  • پوست نارنج
  • آدی و بودی
  • به دنبال فلک
  • بز ریش سفید
  • گرگ و گوسفند
  • موش گرسنه

قصه موش گرسنه :

روزی بود ذوزگاری بود. موشی هم بود که در صحرا زندگی میکرد روزی گرسنه اش شد و به باغی رفت.

سه تا سیب گیر آورد و خورد . بادی وزید و برگ های درخت سیب را کند و بر سرش ریخت . موش عصبانی شد و برگ هارا هم خورد و از باغ بیرون امد دید مردی سطل آب در دست به خانه اش میرود .

گفت : آهای مرد!توی باغ سه تا سیب خوردم ، باد آمد برگ هایش را بر سرم ریخت ،آنها را هم خوردم ، الانه تو را هم میخورم .

مرد گفت با سطل میزنم تو سرت، جابجا میمیری ها!

موش گرسنه مرد را گرفت و قورت داد. رفت و رفت تا رسید ب جایی که تازه عروسی داشت آتش  چرخانش رو می گرداند.

موش گفت : آهای عروس خانم ، رفتم به باغ سه تا سیب خوردم و …

ادامه داخل کتاب قصه های صمد بهرنگی